و مهرباني دستِ زيبائي را خواهد گرفت.
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهاي خانهشان را نميبندند
قفل
افسانهئيست
وقلب
براي زندهگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبالِ سخن نگردي.
روزي که آهنگِ هر حرف، زندهگيست
تا من به خاطرِ آخرين شعر رنجِ جُستو جويِ قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانهئيست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، برايِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي کبوترهايِمان دانه بريزيم...
×
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.
شاملوی بزرگ
ازشبانه مزاحم میشم .
به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر
هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ...
در حیاط بی حصار خانه من
سگها اینقدر ازادی دارند که توله هایشان را بلیسند
می دانی چیست ؟
به نظر می رسد که زندگی مشکل نیست ،بلکه مشکلات زندیگیند!
می بینی؟
می بینی به چه روزی افتاده ام !
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما به سگها سوگند
که خواب کلک شیطان است تا از شصت سال عمر
سی سالش را به نفع مرک ذخیره کند
می شود به جای خواب به :
ریل ها
کفش ها
و چشم ها فکر کرد
و نتیجه گرفت که با وفا ترین جفت های عالم
کفش های ادمیانند .
می شود به زنبور های فکر کرد که دنیای به ان بزرگی را گذاشته اند
و امده اند زیر سقف خانه ما خانه ساخته اند
حسین پناهی
تقصیر عیسی بود
که مرا زنده کرد
من برای تو مرده بودم
حمید رضا حمیده
یا خدا عاشق نمی شد
یا ابراهیم اشتباه کرد
که خانه ای ساخت بدون پنجره
حمید رضا حمیده
زخم زندگی ات منم
همه به زخمهایشان دستمال می بندند
ـــــــــــــــــــــــــــــــ تو اما
به زخمت
دل
بسته ایی ...!!!
انسیه اکبری
نردبان ها سخاوتمند ترینند
هیچگاه
به ارتفاع نمی رسند
اما تو را می رسانند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاشقانه ترین قرار ها
با تاخیر به هم می رسند
وقتی به ساعت اعتماد می کنیم
مهدی قاسمیان امیری
به شمشیر و خنجر کتک می زنید به زخم برادر نمک می زنید
به یک خوشه گندم به یک دانه جو به حوا و ادم کلک می زنید
گما نم خمیر است شیرازه تان که در قالب نان کپک می زنید
ولی هان ! بگو نا برادر چرا به زخم برادر نمک می زنید
بهروز یاسمی
بخشی از پشت سرش را بریده ، در اورده اند . خورشید و همه عالم ان تو سرک می کشند. این وضع کفرش را در می اورد. نمی گذارد حواسش به کارش باشد ،
و از همه بد تر اعصابش خرد شده که تنها او از تماشای منظره پشت سرش محروم مانده است.
یادداشت های روزانه فرانتس کافکا
پوچ می بارید
به دستان تشنه آسمان
قلب می سوزد تا مرزهای خاکستر
و عشق اب می شود
قطره قطره
تا ساحل های شور
و ما می رویم به سوی عریانی انسانی
که دیگر پیراهنی برای دریدن ندارد
سعید آبسالان
دخترکان سیلی خورده عقیم مانده
فردای کدام درد ابستن شماست
که این چنین بر پیکر هر حرامزاده ای می پیچید
قداست نگاهتان را به چشمان هرزه پیوند می زنید
آغوش می گشائیدو..
من می شناسم می شناسم
بوسه های که شرم گونتان نکرد
دستانی که نوازشگرگیسوانتان نبود
اما این خدایان شب گریه های شما
در هزار توی سینه هایشان هیچ پنهان نکرده اند
برگردید از انتهای این خیابان بی شرف برگردید
دستان کرخت شده یتان از هرم نفسهای هیچ کسی گرم نخواهد شد
کشکول هایتان را در پستوی چشمانتان پنهان کنید
شاید در پیله تنها ئی را تنیدن ساده تراز رقص روی تارـ
عنکبوتان این حوالی باشد
برگردید دخترکان سیلی خورده
دخترکان سیلی خورده عقیم مانده
باغانی